تبليغاتX
کامپیوتر و حرفهای دل خودم

کامپیوتر و حرفهای دل خودم
آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست
دلم به دنبال خاک سردیست که هیچ وقت تنهایم نگذارد...!!

 

 

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:30 توسط بهار|
بهونه همیشگی...بازم یه پست طولانی

دلم به دنبال خاک سردیست که هیچ وقت تنهایم نگذارد

.....

چی بگم؟؟؟

چی دارم بگم؟؟؟

روز تولد؟عجب روزی بود یه روز معمولی فقط تنها کسی که بهم زنگ زدو تبریک گفت پیچک عزیزم بود و بس.بقیه دوستانم با یه اسمس دلمو شاد کردن . می دونم این روزا هر کسی یه مشغله فکری داره و درگیر خودشه مثل خودم منم این روزا فکرم مشغوله

از همه دوستای مهربون وبلاگیمم ممنون

یاداشت: برای همونی می نویسم که خودش می دونه کیه--->>>

تو جاده های انتظار تو راه بهم نمی رسیم

انگار میون آدما پرنده ای تو قفسیم

من میدونم بدون تو تازه میشه بدبختی هام

اسمت شده آرامشم توی تموم سختی هام

ابر بهاری واسه من با دست تو جون میگیرم

اگه نیای بدون تو یکه و تنها میمیرم

با عشق پاک منو تو گل می کنه اقاقیا

از نا امیدی ها نگو نخون تو از رنگ سیاه

بیا دوباره پا بزار تو کوچه باغ شعر من

تا دوباره گل بکنه امید رو باغ شعر من

خدا جونم کمکم کن مثل همیشه کنارم باش امید به خودت دارم راهو نشونم بده نزار گم بشم خدا جونم رهام نکن نزار بی راهه برم

 

چرا وقتی حرفتو صادقانه میزنی فکر می کنن دروغ میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به قول یه بنده خدا بهار هنوز خیلی بچه ای(مگه چی کار کردم؟هرکی از راه میرسه میکوبه تو سرم بچه ام که بچه ام مگه خودتون یه روز بچه نبودین؟ جوون نبودین؟؟؟؟ اه این روزا حالم از همه چی بهم می خوره. چیه شمام میگین بچه ام؟ به خدا دلم تنهاست کسی هست حرفامو بفهمه؟؟؟)

بهار جون مثل همیشه دهنه قشنگتو ببند....هیسسسسسسسس

 گاهی وقتا چقدر ساده عروسک می شویم

 نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم

فقط احمقانه سکوت می کنیم

چی میشد من جای این دختره بودم؟؟؟؟

 

پاورقی:

یه دوستی اسمس داد چند شب پیش که امشب شب ۱۵ دیقعده هستش امشب شب استجابت دعاست

می دونین چی خواستم؟

خدا جون اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام

 اللهم لا تسلط علینا من لا یرحمنا

خیلی ناشکر شدم

الهی العفو

بعد نوشت:

 ۱-دوست دارم بشینمو تار تار موهامو با دستام بکنم

اه خیلی بی انصافی همین

 

۲- یه پسر خاله دارم به اسم محمد ۳ سالشه حرفای جالبی میزنه مثلا:

من: محمد جون می خوای چیکاره بشی؟

محمد: با کلی فکر : نمبون( نمبون همون چوپون و چوپون همون چوپان می باشد)

من:(ما می خواستیم دکتر مهندس بشیم این شدیم تو چی میشی)

 

3- مکان: خونه مادربزرگ گرامیه

محمد در حال شیطونی و برداشتن گوشی مادرش و فرار به سرعت 700000 کیلومتر در ثانیه

دایی محترم در حال شماره گرفتن موبایل خاله جان

دایی: الو

محمد: الو سلام

دایی: بچه گوشی رو بده مامانت بدو کارش دارم

محمد : نه من خونه نیستم که

دایی: کجایی پس؟

محمد : من دولتباد سر او  ( دولتباد همون دولت آباد یه جای کشاورزی نزدیک شهرمون و او همان آب می باشد و سر او همون سر آب است)

4- خوبه دیگه شغل شریف چلنگری هم عجب شغلیست

 


لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:58 توسط بهار|
بهار خانم تولدت مبارک!!!!!!!!

سلام به همه دوستان مهربونی که همواره چه توی شادی و چه توی غمم تنهام نزاشتن

سلام بر بهاری که ۲۲ بهار عمرشو پشت سر گذاشت

بهار خانم بزرگ شدی نمی خوای دست از بچه بازیات برداری؟

راستش نمی دونستم اینجا باید کیک ۲۲ بزارم یا ۲۳ ؟ از آنجایی که ما خانوما سنمونو کم نمی گیم هیچ کدومو نزاشتم

حالا به افتخارش(هرچی گشتم تو شکلکا دست نبود اشکال نداره)دست(شوله) دست سوت سوت

بابا سوت نزنین که همسایه ها الان میریزن اینجا

اینم کیک تولد

 

به به حول نکنین به همه میرسه

در ضمن در مورد کادو عرض کنم بچه تا یکماهگی میشه واسش کادو برد و از پذیرفتن جملاتی مثل : شرمنده دیر فهمیدیم کادو سال دیگه معذوریم

اما حالا نوبت کادو هاست باز می کنم تا بقیه که نیوردن خجالت بکشن

اولی از طرف خودم

باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود

باشه باز می کنم

وای این گاوه چی بود آوردین آبرومونو بردین

دستت وبال گردنت با این کادو آوردنت

نه نه نه

باز شد دیده شد خیلی پسندیده شد

بی خیال بقه کادو ها و بیشتر خجالتتون نمی دم(هنوز بچه ام نه؟؟)

 از همه ممنونم با حضور تو جشن تولد بهار بی خزون

در آخر اینکه

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است امروز

روز میلاد

روز تو

روزی که تو آغاز شدی

بهار ۲۲ بهار زندگیت مبارک

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 6:19 توسط بهار|
صلی الله علیک یا امام الرئوف

سلام آقا جون

سلام آقای خوبی ها آقای مهربونی ها

امسال سالروز تولدتون ۲ روز از روز تولد من زودتره نمی دونین چه حالی دارم نمی دونین تو دل این بنده حقیرتون چیا می گزره خیلی دلم می خواست بیامو این روزو تو حرمتون باشم اما نشد(بلیط ماندن است مانده روی دستهای من در این همه مسافر حرم نبود جای من؟)

  خیلی دلم می خواست عیدیمو اونجا می گرفتم اما نشد

دستم و روی کیبرد نمی تونم به درستی تکون بدم نمی دونم چی باید تایپ کنم چی بنویسم که خوشحالیمو ابراز کرده باشم چی بنویسم؟ چطوری؟ فقط اینکه آقا جون عیدی من یادتون نره ...

ای حرمت قبله حاجات ما

یاد تو تسبیح و مناجات ما

آقا جون تولدت مبارک

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:4 توسط بهار|
بازم زدم تو جاده خاکی

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

خدا جون می دونستم جوابمو میدی

شکرت خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:22 توسط بهار|
شاید این جمعه بیاید...

اگر حجاب ظهورش وجود پست من است دعا کنم که بمیرم چرا نمی آیی؟

تورو خدا واسه عزیزم دعا کنید التماستون می کنم دعاش کنین

یا صاحب الزمات تو رو به این روز عزیز کمکش کن

 


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:59 توسط بهار|
با شرح....

چرا هرکی میرسه میگه از غم ننویس؟

بابا اینجا رو باز کردم که داد بکشم نه اینکه بشینمو از دروغ شادی هامو یکی یکی بشمارم. اینجا تنها جایی که می تونم فریاد بکشم وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

اینجا خونه دله منه

چرا هیچ کس نمی فهمه دلم پر درده همه به فکر خودشونن .

هرکی نمی تونه نوشته های منو تحمل کنه نیاد وبلاگم زوری که نیست

نیاین کارت دعوت که نفرستادم

یکی از عزیز ترین کسام الان رو تخت بیمارستانه واسش دعا کنین داغونم کرده چرا ما انسانا اینجوری هستیم . چه جونایی که دارن خودشونو فدا می کنن اونوقت ما راحت تو خونه نشستیمو ... استغفرالله آدم می خواد هیچی نگه

دلم تنها شده

آخه چرا هیچ کس نمی فهمه؟ به هرکی هم هرچی می گم سریع جبهه می گیره

آخ خدا که بسه

دلم تاب و تحمل این همه غمو یه جا نداره

همه حرف خوب می زنن٬ اما اون که خوبه این وسط

بعد و خوبش به شما٬ ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا٬ چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم ٬ دلو با خودت نبین

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم 

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کمو خالی و پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

این بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد؟؟؟؟

 

درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

 تنها به تومی اندیشم

 به توکه احساس مرانادیده نخواهی گرفت ومراقبل ازآنکه درمرداب اندوه

  غرق شوم نجات خواهی داد.عشق مراخواهی ستود ودرباغ کوچک قلبم ؛

 گل امیدخواهی کاشت.

 تنهاچیزی که برایم ارزشمنداست توهستی .

 تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی توبودن

  حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکرکنم.

 می دانم تاکی باید صبرکنم اما دوباره صبرمی کنم چون عادت کرده ام

 یاد بگیرم غیرازصبرکردن وتسلی یافتن باخاطرات زیبایت چاره ای ندارم .

 نیامدنت قلبم راسخت می فشارد

 اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

  یا توخواهی آمد یا دراغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:48 توسط بهار|

پروردگارا !!

نیازمندمان را به دریای آمرزش  و بخشندگی ات می سپارم تا من را چون خلوت نشینان شکیبایت مونس و یاور باشی و مانند شایسته ترین سپاسگزارانت به مقام قرب و منزلت هدایت فرمایی

درمانده تر از آنم که بی یاد تو روزگار بگذرانم

پس من و لحظه های دلتنگی من را دریاب

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:58 توسط بهار|
آخه دختر تو که وجودشو نداری چرا هی می گی تخته؟فکر.....وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

سلام

شکستم؟خوب چیه میگم شکستم

بابا این فکرا چیه می کنین قفل وبلاگمو می گم

بازم مثل همیشه کم آوردم و وجودشو نداشتم تخته اش کنم آره تخته وبلاگو شکستم

دارم فکر می کنم جاتون خالی چه صفایی داره فکر کردن

ملتو گذاشتیم سر کار که داریم فکر می کنیم

خیلی جالبه ها تو خونه تا دیروز حرف  می زدی می گفتن بچه ای حرف نزن این فکرای بچه گونه رو بنداز دور اما حالا چی؟برو دختر بزرگ شدی باید واسه آیندت تصمیم بگیری

دخترم فکر کن بزرگ شدی

حالا بها میدن به فکر کردنت

تو هم بشین کنارو بخند

فائزه: حالا من لباس چی بپوشم؟؟؟

مامان خانم: بزار هنوز داره فکر می کنه

بنده:

خوب چیه دارم فکر می کنم

فکر فکر فکر

ایلیا جونمو مهدیارو ببینین تا بعد بگم فکرامو براتون

اینجا ایلیا خان با بنده قرار داشته که داره به خودش می رسه

به قول مادرش ایلیای قرتی

و بالاخره قرارمون

من ایلیا و ریحانه دختر خاله ایلیا

اگه گفتین من کجا بودم؟

اینم مهدیار جیگر

به به و بالاخره فکرای من:

خوب کتاب درس و کنکور ذخیره بازیابی رو از کجا گیر بیارم بخونم؟

آخ یه سر برم نمایشگاه کتاب که تازه باز شده هم ذخیره بازیابی رو بخرم هم رمان رکسانا

عجب رمانیه

حالا اگه رمان رکسانا رو گیر نیاوردم چی؟(داشته باشین مثلا می خوام درس بخونم)

بزارین دارم فکر می کنم

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

 

نمی خوام بابا هنوز واسه فکر کردن زوده

۱-یه دو روزی مهمون عمو خان و خانم مهربونشون در شهر زیبای اصفهان البته اصفهان بدون زاینده رود والا می گفتن آب زاینده رودو میبرن واسه کشاورزی مردم یزد؟؟

می خواستم از سی و سه پل عکس بگیرم که نشد آدم دلش کباب می شه

 

۲- پنج شنبه و جمعه دارم میرم شیراز

۳- بابا فریاد ایهو الناس من می خوام پیاده شم کافیه

....

هیس

صدات در نیاد اگه زیادی از جیره ات حرف بزنی باید همه راهو پیاده بیای

۴- کات

بهار خانم حرف زیادی ممنوع همینی که هست می خوای بخواه نمی خوایم باید بخوای

 

5- آخ که چه صفایی داره

بنویس از سر خط

بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:20 توسط بهار|
تا اطلاع ثانوی در وبلاگ تخته(سهم من از همه دنيا يه قفس بود ...)(دلم فقط سکوت می خواد)؟

 

غمگینم و سکوت، بهترین فریاد اعتراض دلم به زمانه ای که آنقدر امتحانت می کند و آنقدر به زمین می زندت تا بالاخره راه و رسم درست قدم برداشتن را یاد بگیری و ای کاش همه، تحمل این افتادن های پی در پی را داشته باشند

 

آدمک آخر دنیاست بخند ...

                                                                 آدمک مرگ همینجاست بخند

    آن خدایی که بزرگش خواندی ...

                                                               به خدا مثل تو تنهاست ... بخند ...

                                 دستخطی که تو را عاشق کرد ...

                                                                 شوخی کاغذی ماست ... بخند ...

            فکر کن درد تو ارزشمند است ..

                                                                    فکر کن گریه چه زیباست بخند ...

                                     صبح فردا به شبت نیست که نیست

                                                                                 تازه انگار که فرداست ... بخند ..

               راستی ! آنچه به یادت دادیم                             

                                               پر زدن نیست ، که درجاست ... بخند .       

         آدمک نغمه ی آغاز نخوان                                                   

                                                                      آدمک مرگ همینجاست ... بخند

   آدمک مرگ همینجاست ... بخند

                                        آدمک مرگ همینجاست ... بخند

 

 

من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم. در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند، تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم. تو را در آوارگی و سرگردانی پرندگان عاشق شهرمان می جویم.و یا در قطره شبنم نشسته بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه باران زده می چکد، می جویم. من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم. خدایا من تورا در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود و به خون می تپد، ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد، می جویم. من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین، در لطیف ترین غنچه های بهاری می جویم.

خدایا من تو را در همه اینها می جویم و در همه اینها می یابم. تو در تمام ذرات وجودم جریان داری و با منی، هر لحظه و هر کجا، دستم گیر.

خدا جون دلم سکوت می خواد یه لحظه ازم جدا نشو رهام نکن مثل همیشه دستمو بگیر

برای پرنده: به نشونی پرنده خواستم خبر بگیرم ....

خداااااااااااااااااااااااااااااا

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 6:47 توسط بهار|
انتظار

سلام

و سرنوشت من اینگونه رقم خورد

انتظار   انتظار  انتظار

 

تا ۱۰ آبان روز تولدم خدا نگهدار همتون


لينك | نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 7:32 توسط بهار|
سرنوشت...

مهربانا...!

معجزه نام تو را بارها دیده ام ، گویی به یکباره همه آرامش زمین را هدیه می دهند و امید به لطف و احسان تو همه هستی ام را فرا می گیرید و لحظه های ناب نیایش آنگاه زیبا و آراسته تر می شوند که از زلال عشق خویش لبریزش می کنی و به دیدگانم روشنایی می بخشایی ، اینک نیز با سجاده صبح به درگاهت آمده ام تا وجود پر نیازم را به مرتبه اجابت برسانی

 

سلام

اول از همه هفته دفاع مقدس رو تبریک می گم

راستش از دیشب یه جورایی ساعت ها واسم حکم سالها رو داره ، نمی تونم رک بنویسم چی شده فقط اینکه از همتون می خوام دعام کنین روز شنبه روز سرنوشت سازه منه ، دعا کنین برام که خیلی محتاجم . دعا کنین لیاقتشو داشته باشم یادمه شب تولد حضرت مهدی تو حرم امام رضا خالصانه دعا کردم ، آقا جون کمکم کن . نزار دست خالی از در خونت برم .

و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد (آیه 207 سوره بقره) خدا جونم بازم باهات معامله می کنم تو رو به کرم خودت ببخشا بر من حقیر از دریای لطف و بخششت

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 8:4 توسط بهار|
بازم ...
سلام

راستش اومد بنویسم حالم خرابه دیدم دروغه حالم خوبه خوبه یعنی وقتی نتایج رو دیدم برق از سرم پرید ولی دیگه چی کار میشد کرد قسمت بود البته یه کوچولو هم گریه کردمو تریپ افسردگی گرفتم اما زود زود حالم خوب شد به چند دلیل:

۱:خدا بهم یه ستاره داد ستاره ای که ...(اصلا بی خیال زیاد در موردش نمی نویسم فقط اینکه خدایا شکرت و خدایا مهارت مراقبت از آنچه به ما بخشیدی را در قلبمان بکار زیرا ما در از دست دادن استادیم !!)( خدمت دوستان عرض کنم ستارم انسان نیست سوء تفاهم نشه لطفا)

۲: وقتی فکرشو می کنم می بینم کارای خدا بی حکمت نیست

۳:خدا تن سالم داده درس می خونم سال دیگه انشااله

۴: احتمالا هفته آینده مشرف می شویم تهران و دیدن بازم احتمالا ایلیا جون و مامانش و مهدیار جون ثمانه جون و محدثه جون

۵: وجود همون ستاره(تاکید کردم که چقدر وجودش مهمه واسم)

اینم عکس ایلیا خال گل

 فدای خواب رفتنت بشممممممم

 راستی از دوستان عزیز هم واقعا معذرت می خوام من دسترسی به نت واسم سخت شده واسه همین نمی تونم بیام بهشون سر بزنم

یا حق تا حق

 


لينك | نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 8:8 توسط بهار|
...

شب قدر


لينك | نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:2 توسط بهار|
امشب عجیب شبیست برای نیایش

چراغ هاي مسجد يكي يكي روشن مي شود و قرآن ها را جمع مي كنند؛ قرآن هايي كه تا چند دقيقه پيش روي سرها بودند و شاهد. شاهد بر قول و قرار آدم ها: اللهم بحق هذاالقرآن و بحق من ارسلته به و بحق كل مؤمن مدحته فيه بحقك عليهم فلا احد اعرف بحقك منك. اينها را زير لب زمزمه مي  كردي و آماده مي شدي براي بستن عهد و پيمان. بايد به عزيزترين اين عالم سوگند بخوري. قرآن او را شاهد مي گرفتي و 10 مرتبه بك يا الله و به خالق همه اين زيبايي ها سوگند مي خوردي. به عزيزترين موجودات اين عالم سوگند مي خوردي و 10 مرتبه بمحمد، 10 مرتبه بعلي، 10 مرتبه... اين نام هاي زيبا را تكرار مي كردي و قول مي دادي ديگر خوب شوي. ديگر هرچه آنها دوست دارند انجام دهي و دلت را پرگرد و غبار نكني. قول مي د ادي ديگر عهدشكني نكني و سال بعد با دلي زلال تر پيش آنها بروي، با دلي آماده تر...
همه اين قول وقرارها را گذاشته اي و حالا تو مانده اي و خلوت شبانه كوچه ها. كوچه ها و خيابان ها پر از آدم، ولي خلوت هستند. هركسي در خلوت تنهايي شبانه خودش فرو رفته. شبي كه جان مي دهد براي پياده روي  هايي طولاني زير آسمان. دلت را پاك كرده اي و زلال آمده اي زير پاكي آسمان و مي خواهي پرواز كني. مي خواهي تا صبح با او نجوا كني. اينقدر سبك شده اي كه هر نسيمي تو را پرواز مي دهد و نور هر ستاره اي نردباني مي شود براي بالا رفتن. دلت بالا و پايين مي پرد و شادي مي كند. چشمانت جور ديگري است و روحت آرام است. دوست داري تا صبح همين جور راه بروي و راه بروي. دوست داري هيچ كس مزاحم اين خلوت عاشقانه ات نشود. نمي خواهي به فردا فكر كني. نمي خواهي به ازدحام دود و ماشين و آهن  و سيمان فردا فكر كني. نمي خواهي به ياد سختي راه بيفتي و جاده هاي پرگردوغبار. نمي خواهي دوباره دلت را دربند ببيني و روحت را در غل و زنجير. دوست داري مثل امشب سبك باشي. دوست داري دلت مثل آسمان پاك آن بالاها زلال زلال باشد. حس مي كني... حس مي كني... حس مي كني تازه به دنيا آمده اي. همه چيزت بوي تازگي مي دهد. حس مي كني چشمانت را تازه به اين دنيا باز كرده اي و معصوميت دوباره اي را در خودت احساس مي كني. همه چيز جور ديگري است. دوست داري با آن چشمان معصوم به آسمان نگاه كني و در اين خلسه شبانه غرق شوي

خدایا بازهم الهی العفو منو بشنو

۱- این متن رو از همشهری انلاین گرفتم که خیلی قشنگ بود

۲- امشب در راس دعا ها دعای فرج فراموش نشه

۳-یه مدت وبلاگمو آپ نکنم اما زود میام


لينك | نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:12 توسط بهار|
دلم مثل همیشه تنگه

نمی دونم چی می خوام بنویسم فقط می دونم دلم می خواد بنویسم، دلم می خواد دکمه های کیبرد رو همینجوری فشار بدم

یکی از لینک های کنارم لینک آقای مسعود رازقی هستش

حتما یه سر برید به وبشون

من الان رفتم ، ایشون مشرف شدن به حج و خونه خدا رو دیدن راستش وقتی رفتم وبشونو می خوندم نوشته هاشون رو  بی اختیار اشک می ریختم

خدایا خدای من دل منم پرکشید دل منم کعبه می خواد ، دل من قبر رسول الله صل الله علیه و اله رو می خواد، دل منم قبه خضراء رو می خواد

می دونم منه بنده گناهکار لیاقت به زبون آوردنشونو ندارم چه برسه به دیدنش

خدایا مگه خودت نگفتی از من بخواین بهتون میدم ، منم می خوام ، عاجزانه می خوام ، منم مسجدالحرام می خوام ، منم بقیع می خوام

وای امان از این اشک که بی اختیار میادو امون آدمو میبره

چقدر منه بنده بدم ، چه زود همه چی رو فراموش می کنم ، همش توبه می کنم و باز ... خدایا ...

چرا دارم اینا رو می نویسم؟ من چم شده؟؟؟؟

بازم دلتنگی ....

اللهم الرزقنا حج بیتک الحرام


لينك | نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:2 توسط بهار|
کنکور و یه عالمه حرف

سلام

خوفین؟

خوشین سلامتین؟

راستش می خوام یه چیزی تعریف کنم براتون نخندینا هر کی خندید کچلی بگیره الهی

خیلی وقت بود منتظر جواب کنکورم بودم  و خیلی هم نا امید تا اول شهریور هر روز یه سری به سازمان سنجش می زدم تا اینکه روز دوم بود که نرفتم شب ساعت 12 شب بود یکی از دوستام اسمس داد که جوابا اومده مجاز شدی؟

تا اینو شندیم هنگیدمو با سرعت نور اومدم پای کامپیوترو روشن کردمو وصل شدم به اینترنت و صفحه اینترنت باز کردم و sanjesh.org تا اومد صفحه باز بشه خدا رو به 124هزار پیامبرشو 14 امام و هر چی امام زاده یادم میومد قسم دادم و لحظه آخر گفتم یا امام زاده سید حسین رودسر(این امام زاده رو محدثه برام ازش گفته بود که حاجت می ده) که صفحه باز شد و بنده با همون سرعت نور پریدم بلا و صد البته سر مبارک به سقف خانه خورد و نقش زمین شدم(داشته باشین...) از خوشحالی بله من مجاز شدم. منی که هیچ امیدی نداشتم . خدا جونم شکرت

از فردا صبح چادر سر کردیمو(من و دوستم چون اونم مجاز شده بود) و از پیش این مشاور به پیش اون یکی و چقدر انرژی مثبت میدادن این مشاورین مثلا یکیشون گفت : به نظر من شما بهتره بی خیال این مدرک کاردانی بشینو از اول کنکور ریاضی فیزیک بدین(این یعنی اوج بد بختی و دوباره خوندن دیفرانسیل)خلاصه اینکه دست از پا درازتر برگشتیم خونه و عقل مبارکو به کار انداختیم و شروع کردیم به انتخاب رشته

به به بنازم اعتماد به نفسو

از انتخاب اول تا8 رو روزانه و از 9 تا 13 هم شبانه بقیه هم غیر انتفاهی که صد البته اول از همه شیراز رو زدیمو بعد اصفهان ، یزد ، .... و 2تا انتخاب آخرو زدیم ابهر و زاهدان( با دوستم قرار گذاشتیم چون ما با این رتبه درخشان احتمال 10 درصد زاهدان قبول می شیم بریم جنس بیاریم ( بچه مثبت ها نخونن) و خلاصه خرج دانشگاهمونو در بیاریم فکر خوبیه نه؟؟)

کیا خندیدن؟؟؟ الهی کچلی بگیرین به خودتون بخندین

حالا هر چی خیره پیش بیاد

اینم عکس ایلیا جونم که کچل کرده

خاله قربون اون سر کچلت بشه ، بچه ها ببینین چه من دعام گرفته این ایلیا به حرفام خندیده کچل شده شما مواظب باشین نخندین که یهو کچل بشن

 

 پاورقی:

1-      خداوندا  دستهایم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ، یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان و یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

2-      ماه رمضون شد و مهمونی ها شروع شد که امشبم خونه خواهر زن داییم دعوتیم جای همتون خالی

3-      حوصله ام روزا تو خونه خیلی سر میره و اذیت می شم دعا کنین قبول بشم

4-      سپیده جونم ممنون

5-      ثمانه جون مامان مهدیار بابت آدرس ممنون

6-      به نظر شما چرا استاد شجریان اجازه نداده امسال موقع افطار ربنا رو بزارن؟؟

7-      ....

8-      تا بعد


لينك | نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:20 توسط بهار|
بالاخره قبول شدم
بالاخره کنکور کاردانی به کارشناسی مجاز شدممممممممممم

دعا م کنین درست انتخاب رشته کنم

خدایا شکرت

راستی کی میدونه چطوری باید انتخاب رشته کنم؟؟؟/

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط بهار|
بعد از مدتها سلام
اومدم

بالاخره برگشتم

دلم تنگ وبلاگم و همه دوست جونام بود یه مدتم یه وب جدید درست کردم اما هیچی همین وب اصلیم نبود

جای همتون خالی بازم رفتم مشهد و چه حالی داد اونم روز تولد امام زمان و حرم آقا امام رضا

خیلی اتفاقات این مدت برام افتاد

۱- اول از همه مهدیار عزیزیم عمل لوزه کرد و یه روز حسابی دلم تنگش بود

۲- آشنا شدن با محدثه عزیزم که خیلی خیلی دوستش دارم

۳- یه سری اتفاقات خوب خوب که جایز نیست بگم

۴- عروسی داییم رو یادم رفت بگم که شب مبعث رسول اکرم بود

و بعد از همه این حرفا تبریک می گم به همتون حلول ماه مبارک رمضان رو و امیدوارم که سر سفره افطار منو فراموش نکنین که خیلی محتاج دعا هستم

بیشتر از همیشه دوستون دارم

یا حق


لينك | نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:1 توسط بهار|
اعتکاف

گاهی به آسمان نگاه کن

اعتکاف : فصل دلداگی مردمانی است که عاشقی را عاشقند و نیایش را شیدا . دیالوگ با پروردگار را در کنج خلوت تنهایی خویش میراث داری می کنند ، تا شکوفه های سبز استجابت بر عمق قلب های صیقل یافته شان جوانه بزند.

اینجا مرکز جهان است و این قلب من است که از قلب جهان با تو راز و نیاز می کند و چه شیرین هم سخنی هستی ، تو ای بهترین معشوق و این نازنین همدم تنهایی من . این شبهای شیدایی ، شعر شکوه بندگی مرا بشنو و بپذیر این یگانه  خلقت مبارک گونه ات را که اسیر زمان و زمین است اگر بخواهد و بخواهی ... مرا بپذیر که تو را چشم در راهم ، شبانگاهان که بر پهنه ی سجاده تو را صدا می زنم…

دارم میرم اعتکاف ، برام دعا کنید الهی العوف منو قبول کنه

التماس دعا

راستی روز پدر هم تبریک میگم به همه پدرهای مهربون دنیا


لينك | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:33 توسط بهار|